آهنگ از آبها به …

02/05/2010 - Leave a Response

روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.

اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.

We Are The World

01/28/2010 - Leave a Response

دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست مهم آن است که آنهایی که ما را دوست ندارند دوست بداریم – دکتر علی شریعتی

پرواز

01/25/2010 - Leave a Response

آسمان فرصت پرواز بلند است ، قصه این است  چه اندازه کبوتر باشی

خوشبختی

01/25/2010 - Leave a Response

خوشبختی، شايد يعنی اينكه هر روز صبح مسير زندگيتو از جاده ای انتخاب كنی كه روزمرگی رو دور ميزنه… شايد يعنی وقتی سرتو رو بالش ميذاری، اونقدر خسته باشی كه هيچ فكر مزاحمی آزارت نده… خوشبختی شايد يعنی اينكه آلبوم عكسهای قديميتو نگاه كنی و بگی يادش بخير ، اما هرگز دلت نخواد به اون دوران برگردی… خوشبختی شايد يعنی اينكه كارهای پروژه هات هميشه به شب آخر نرسه… خوشبختی شايد دوست داشتن يه نفر باشه، فقط به خاطر خودش… … يا يه ميسد كال، از طرف دوستی كه به يادته… شايد يعنی اينكه وقتی تنهای تنها شدی، بدونی هنوز يه نفر هست كه صداتو ميشنوه… خوشبختی، شايد يعنی اينكه گاهی اوقات، فقط گاهی اوقات، ليوان زندگيتو از پايين نگاه كنی
.
.
.
نوشته زير بخشی از ترجمه يك متن راجع به خوشبختيه
خيالمان می رسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود كه موانعی كه بر سر راهمان هستند، كنار بروند: مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم می كنيم، كاری كه بايد تمام كنيم، زمانی كه بايد برای كاری صرف كنيم، بدهی هايی كه بايد پرداخت كنيم، و…… بعد از آن، زندگی ما زيبا و لذت بخش خواهد بود

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه می فهميم كه زندگی همين چيزهايی است كه ما آنها را موانع می شناسيم
اين بصيرت به ما ياری می دهد تا دريابيم، كه جاده ای بسوی خوشبختی وجود ندارد

خوشبختی خود همین جاده است

شب یلدا

12/20/2009 - Leave a Response

شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد

خوانده میشودDayهمان که در زبان انگلیسی

يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.

نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند

تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم ،
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرينان پاک ،
از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم

….

زندگی دفتری از خاطره هاست

12/19/2009 - Leave a Response

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلند
ما ز اقلیمی پاک
که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام
که ز نامش پیداست
مایه پستی هاست

ما ز اقلیم ازل
ناشناسانه به این دیر کهن آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم
ما در آن روز نخست
تک و تنها بودیم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
یکزمان دانستیم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
ما همه همسفریم
کاروان میرود و میرود آهسته به راه
مقصدش سوی خداست
همه از سوی خدا آمده ایم
باز هم ره سپر کوی خداییم همه
ما همه همسفریم
لیک در راه سفر
غم و شادی به هم است
ساعتی در ره این دشت غریب
میرسد راهروی خسته به خرمکده ای
لحظه ای در دل این وادی پیر
میرسد همسفر شاد، به ماتمکده ای
یک نفر در شب کام
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم
عمرمان میگذرد
وز سر تخت مراد
پای بر تخته تابوت گذاریم همه
ما همه همسفریم
پدر خسته به راه
مادر بخت سیاه
عاشقانی که ز هم دور شدند
دخترانی که چو گل پژمردند
کودکانی که به غربت زدگی
خفته در گور شدند
همگی همسفریم
تا ببینیم کجا، باز کجا
چشممان بار دگر
سوی هم باز شود
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه
زندگی با همه معنی خویش
از نو آغاز شود
زندگی دفتری از خاطره هاستخاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش

زلال كه باشي اسمان در توست

12/04/2009 - Leave a Response

 

پرسيدم
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران
و
بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و
ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در
صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم،
آخر …
و او
بدون اينكه متوجه سؤالم شود ،
ادامه داد :

كوچك باش و عاشق … كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد … :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد ازآهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : زلالباش …. ، زلال باش …. ،
….

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران… زلال كه باشي ، آسمان در توست

Je t’aime (Paul Eluard 1895 – 1952)

10/19/2009 - Leave a Response

Je t’aime pour toutes les femmes que je n’ai pas connues
Je t’aime pour tous les temps oů je n’ai pas vécu
Pour l’odeur du grand large et l’odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond pour les premičres fleurs
Pour les animaux purs que l’homme n’effraie pas
Je t’aime pour aimer
Je t’aime pour toutes les femmes que je n’aime pas
Qui me reflčte sinon toi-męme je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien qu’une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd’hui
Il y a eu toutes ces morts que j’ai franchies sur de la paille
Je n’ai pas pu percer le mur de mon miroir
Il m’a fallu apprendre mot par mot la vie
Comme on oublie
Je t’aime pour ta sagesse qui n’est pas la mienne
Pour la santé
Je t’aime contre tout ce qui n’est qu’illusion
Pour ce coeur immortel que je ne détiens pas
Tu crois ętre le doute et tu n’es que raison
Tu es le grand soleil qui me monte ŕ la tęte
Quand je suis sűr de moi.

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گسترهیی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
(ادامه ترجمه فرانسه : میاندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی / تو خورشیدی رخشانی هستی که بر من میتابی / هنگامی که به خویش مغرورم)
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از مارگوت بیکل با صدای دلنشین احمد شاملو

10/19/2009 - Leave a Response

عشق و دوست داشتن از نگاه دکتر شریعتی

07/11/2009 - Leave a Response

عشق يك جوشش كور است
 و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.
 
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.
 
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
 
عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
 
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
 
عشق يك فريب بزرگ و قوي است ،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.
 
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
 
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
 
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
 
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
 
عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقيب منفور است،
 در دوست داشتن است كه: “هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند” كه حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد
 
دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.”
 
دكتر علي شريعتي